ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 |
کاروان خاطرات، بازگشته است
از جایی که چهل روز گذشته است
از ماتمهای سرخ، از عطشهای پرپر شده است.
این آتشیادها، چهل روز چون
اسبان تاختهاند بر پیکر صبر آنان .بازماندگانِ حادثه تیغ و تاول، رسیدهاند به نقطهای از آغاز؛ به نگاههای در خون شناور، به گلوهای بریده شده در دلِ تشنگیِ دشت .
کاروانِ اربعین، با خطبههای گریه
از شام رسوا برگشته است و تصاویر جراحت، در سوزندهترین بیان قاب میشود و در سوزندهترین بیابان .
بغل بغل شعله ریخته میشود در صحرا .
دوبیتیهای پر لهیب، سطح مصیبت زده
دشت را گلگونتر میکند. اکنون چهل روز از آن سیل عطش، سپری شده است. قافلهای زخم خورده
وارد سرزمین چهلمین روز میشود.
اینان اربعین را با خود آوردهاند
با نقل خاطرات قطعه قطعه شده. دنیای ادب نیز گل و ستاره آورده است که به پای سربلندی شان بریزد.
سلام بر استواری غیرقابل ترسیم شما! سلام بر آن گامهای شکیبتان که جادههای دراز شام را خسته کرد!
هر سال، چشمان غمبار اربعین که میآید، اطراف ما پر میشود از هیئتهای مذهبی التماس و دسته دسته گلهای اشک.
لباسهای مشکی تقویم، بوی قتلگاه میگیرند.
اربعین! به یاد روشنیِ شما شمع گونه میسوزیم و گریه سر میدهیم برای فاصلههای خود و زجرهای شما.
خوشا زندگی در این گریستن و مردنهای پیاپی!
خوشا گریستن برای داغهای زینب علیهاالسلام، برای مصیبتهای سجاد علیهالسلام، برای بی تابی بچههای آسمان!
سلام بر اربعین که عاشورایی دیگر از گریه را برای ما به راه میاندازد!
چهل روز گذشت. نه اشکها در چشم دوام آوردند
نه حرفها بر زبان! روایت درد، آسان نیست.
خاکهای بیابان میدانند که سیلی آفتاب یعنی چه؟تشنگی را باید از ریگهای ساحل پرسید تا بگویند آب به چه میارزد؟
هم کوفه از سکوت پر بود و هم شام.
تنگ راههای شام، انتظار کشیدند
تا صدای قدمهای کسی بگذرد و دریغ!
مسلمانان شهر بیگانهاند، غریبهاند
با برادران خویش! حرفها فاسد شدهاند
پشت میلههای زندان سینهها. دستی بیرون نمیآید که سلامی را پاسخ دهد.
فریاد را از قاموس کوفه و شام ربودهاند.
اراده ها را چپاول کردهاند.
دستها را بریدهاند. به آدمها یاد دادهاند
خم و راست شوند. کسی نمیداند شجاعت چیست و جوان مردی را با کدام قلم مینویسند؟
چهل روز گذشت؛ نه از آب خبری شد، نه بابا!
آسایش از فراز سرمان پر کشیده بود.
چشمهایمان به تاریکی خرابه عادت کرده بود.
اشکهایمان را چهل روز است که نشستهایم!
چهل روز است که از پا ننشستهایم.
زنجیر بر دستهایمان نهادند و در میدانهای شهر گرداندند؛
غافل که چلچراغ را به دیار شب میبرند.
خواب کودکانمان را آشفتند تا بر مصیبتمان بیفزایند؛
غافل که ما صبر را سال هاست میشناسیم؛
ما صبر را در خانه علی علیهالسلام آموختهایم.
از دشنه و دشنام کم نگذاشتند.
از «گرد و خاک کردن» کم نگذاشتند تا
حقیقت پاکیمان پوشیده شود؛
ولی چه باک! حقیقت، بی نیاز از این
گرد و خاک کردنهاست. حضرت دوست اگر با ماست، چه باک از این همه دشمنی! زبانها را دستور به سکوت دادند؛
ولی آنچه البته نمیپاید، سکوت است.
مغزها را نتوانستند باز دارند از تأمل.
خطبههای زین العابدین علیهالسلام قیام کرده بود
و قد برافراشته بود در جمعیت تا
پیام رسان خون تو باشد. طنین شهادت تو، پردهها را لرزاند، ریسمانها را گسیخت و قلبها را گشود؛
چهل روز گذشت. اما چهل سال دیگر چهارصد سال،... هم بگذرد، صدای «هل من ناصر» تو بی جواب نخواهد ماند.
چهل روز است که از آن ظهر پرآشوب میگذرد
و از صدای چکاچک شمشیرها و شیهه اسبان بی سوار.
چهل روز است آوای شیون زنان و فریاد العطش کودکان
در گوش صحرا زنگ میزند.
صحرا هنوز مبهوت آن حادثه شوم است
و زمین، زخمهای صدچاکش را از یاد نبرده است.
هنوز بوی خون از صحرا میآید و خاک، بوی درد میدهد.
اکنون تویی و کاروان و صحرای پیش رو.
نگاه کن بانو!
اینجا کربلاست و آن فرات است که
این چنین سرافکنده و شرمگین
به راه خود میرود. اینجا کربلاست؛ اما دیگر نه خبر
از حسین است و نه از علمهای علمدارت عباس .
مهربانی دستان قوم «بنی اسد»، آنان را به آغوش خاک سپرده است.
میبینی؟ هنوز طنین گامهای
حسینت باقی است، هنوز سایه بلند قامت عباسَت،
روی خاکها پیداست
و هنوز آوای شیرین زبانیهای رقیهات
آن هنگام که روز زانوی پدر نشسته، به گوش میرسد.
بانو!
این چهل روز پر اندوه را چه کردهای؟
چه کردهای با این همه درد؟
با تصویر سرخ حسین در گودال قتلگاه
که خواب آشفته هر شب شده است
با یاد جوانی اکبر و قاسمت که پر کشیدند
و با معصومیت علی اصغرت و با رقیه،
یادگار حسینت که چون گلی ناشکفته پژمرد، چه کرد، با تو؟!
شرمندتم حسین جان
شرمنده ام
که نمیتوانم
حرفایی که در دل و در ذهن کوچکم دارم
رو بیان کنم
شرمنده ام از اینکه
استعداد چند جمله به هم چسباندن رو ندارم
کلمات رو گم کرده ام
واژه ها برای بیان کردن دردها و زجرهایی که کشیدی
خیلی کوچکند
چه کسی از دل پرخون و شکسته ی زینب خبر دارد
حتی اگر من هم بتوانم
کلمات طاقت بازگو کردنشان رو ندارند
این متنها
حرف دل دیگران است
این جملات درد دل کسانی هست
که عاشق واقعی تواند
نه از من
از من حقیر
و
روسیاه
ای کاش من هم مثل بقیه لیاقت عزاداری تو را داشتم
خودت به داد دل همه ما برس
حسین جان
تو این روز اربعین
به من گنهکار و بی لیاقت نگاه نکن
به اشک و سوز دل کسانی که برایت
خون گریه میکنن
ناله میکنن
به سر و سینه خود میکوبند
و حتی اگه گناهکار هم باشن به احترام تو و این اربعین حسینی
برای چند روز هم که شده دست از گناه میکشن
قسمت میدهم...........................
حسین جان
خودت میدانی که حرفای ناگفته زیاد دارم
دلم از دعا از التماس دعای دیگران لبریز هست
از حاجت حاجتمندان
گرفتاری و مشکلات خودم و جوان های دیگر
همه رو خودت میدانی
پس
از خود تو التماس دعای مخصوص دارم آقاجان
التماس دعا
.
.
.
.
.
اینجا تنها رد خون عزیزانت پیداست که قلبها را نتوانستند باز دارند از اندوه . هر سال اربعین، از لابه لای واژههای مذاب مداحان، دلهای آسمانی شما دیده میشود و علمهای ما از هوش میروند.
با کلیپ تصویری بازگو کردن خاطره تاثیر برانگیز و واقعی شفا یافتن حاج ماشالله خدادپور اهل و ساکن کرمان توسط امام حسین (ع) و ابوالفضل (ع) به زبان خودشون در بیت الرضای بافق یزد به روز هستیم در دیگر وبلاگ هیئت علمدار کرمان با ادرس وارد شده. حتما ببینید............
منتظر حضور گرم و نظراتتون هستم
عاشق امام رضا
سلام به همه دوستان
میخام برا هرکی عاشق امام رضاست یه کار جالب بکنم
هر کی از هر جای حرم عکس میخاد سفارششو بده
سعی میکنم فرداش یا دوسه روز بعدش عکسی که
میگیرم براش بفرستم
منتظر سفارشات دوستان هستم
وبتون جالبه راستی با افتخار لینک شدین
ممنون از حضورتون و متشکر از لینکتون دوست عزیز ... شما هم با افتخار لینک شدید...
سلام دوست گرامی .. از مطالب زیبا و دلنشین وبلاگ قشنگ تون واقعا لذت بردم و استفلده کردم ... اگر مایل بودید ما رو لینک کنید با این دو ادرس ممنون میشم و بهمون خبر بدید تا لینکتون کنیم با افتخار...
تا ظهور (هیئت علمدار کرمان)
alamdarzohor.mihanblog.com
دیگر وبلاگمون
هیئت علمدار کرمان
alamdarkerman.mihanblog.com
رمانتیک جونممممممممممممممممممم مرسی که میای پیشم!!!
دیگه قاطیه مرغا شدم نازم ... افتادم به قدقد!!!
دوستت دارمممممممممممممممممممم!!!
امیدوارم در پناه حق شاد و پیروز و سربلند باشی عزیزم
عزیزم تو نظراتت خصوصی نداری واسه رمز؟
آره واقعا باید رفت پیش روانشناس..چون واقعا رابطرو دورتر میکنه و خیلی بده
التماس دعا
آره عزیزم منم خیلی شک دارم..منم میدونم چیزی نیس و من الکی واسه خودم خیالبافی میکنم ولی بازم این شک دست از سرم برنمیداره
منم مثه توام..واقعا باید چیکار کرد؟